حرف بنفش
ای
آقا! به قول سهراب دل خوش سیری چند؟ همین سلامی هم که به هم می کنیم مزه عادت می
دهد.یک هفته سلام نکن، امتحان کن جانم، فقط یک هفته! به غیر از دو روز اول که ترک
عادت است می بینی این سلام کردن یا نکردن ها چندان توفیری به حال هیچ کس ندارد.مگر
آنکه طرف یک دوست صمیمی باشد که حسابش جداست. همین
آدم هایی که به تو لبخند می زنند مثل لبخندهایشان حرف های قشنگ قشنگ هم دارند که
بی وقفه از آستینشان در آورده تقدیم گل رویت کنند.برایت فلسفه زندگی می گویند از
اصول صحیح نگهداری کودک گرفته تا تقابل سنت و مدرنیته، سیاسی هم تا دلت بخواهد می
بافند،نظریات جدید ارائه می دهند و آنقدر احساساتی که برای خاک های فرسایش یافته
هم اشک می ریزند. همین
ها آنقدر پتانسیلشان بالاست که خدا پرست باشند فردایش کافر می شوند.مدرن باشند ،
سنتی مطلق می شوند. دلت می خواهد بگویم امروز عاشق چشمانت می شوند و فردا چشمهای
دلت را از کاسه در می آورند؟؟ بله همین احساساتی هایی که عرض کردم.بعد ها می فهمی
به اندازه خاک های فرسایش یافته هم اهمیت نداشته ای.نه تو، که هیچ کدام از باور
های یک دقیقه پیششان زیرا که هرگز باور نبوده اند.همین باور های امروزشان را هم
باور ندارند.
اینها
غم انگیز نیستند،تو شاید عادت نداری ! امتحانش که مجانیست، به غیر از دو روز اول
که ترک عادت است می بینی این *** بودن ها چندان توفیری به حال هیچ کس ندارد.مگر
آنکه طرف یک دوست صمیمی باشد که حسابش جداست.
خطاب به مشتی از خاطرات : در مرده شور خانه ی ذهنم هزار بار تورا کفن کنم باز کفن دری.... پ.ن : بسیار بسیار نو شدیم! (قالب جدید،زیبا که نه چندان ولی خب جدید) :دی حرف هایم را نمی دانم کجا جا گذاشته ام. جای کلمات نغز خالیست، جای حکایاتم....باید
تجربه کرد.چقدر کتاب نخوانده در دنیای من است.کدامین حرف ها را سرنوشتم انتظار
شنیدن دارد؟ کدامین آدم ها را انتظار دیدن؟ فصل ها را باید نوشت ،تمامشان کرد.چرخه ها را
باید تکمیل کرد.ریسمان های عذاب دیروز پاره باید! داستان زندگی ام را باید نوشت فصل به فصل، جلد
به جلد و آنگاه کتاب های مکتوبم را باید رها کرد برای همیشه.قصه ی آغاز شده را نهایت
پایانی باید. خانم ها، آقایان! هر چه زیبایی ظاهر برایتان بی اندازه مهم تر می شود من به
کناره گیری از شما و خودم معتقدتر. چرا که عنایات شما در قضاوت مردم –هر چند
پنهانی- و تعیین معیارهای مهمتان برای ادامه دادن به زندگی مرا به قضاوت شما و گاه حتی مذمت وملامت خویش برای مطابق نبودن آفرینشم با نگاه شما به زیبایی می نشاند. و من از عادت به قضاوت کردن و خرده گرفتن از شما
و ناسپاسی خدا هراسانم. آنچه خداداد است افتخارش تنها با خدا و آنچه تو بدست آوری افتخارش با توست.... هنر در آفرینش ِزیباییست نه در ذات ِزیبایی و تو را جز آفرینش زیبایی در درونت توان نخواهد بود....مگر آنکه آرایشگری بیاموزی (وا..!؟) تکبیر! :دی از من به من یاد آوری : " آدم " باش، سپس هر چه می خواهی طلب کن مانده ام.... برای پاهای دراز شده ی بی شگون هم چه مهمان نواز است گلیم معرفتم پی نوشت. : پی، گاهی نوشابه بد می چسبد :)) خداوندا بحری از برای بنی اسرائیلی ناسپاس می شکافی گره ای
از برای من نمی گشایی غرض یاد حکمت توست یا که ایراد بندگی ام؟
همه از کوک نبودن است جانم صاحبی مدت هاست دست و دلش به این ساز نمی رود خاک خورده،
ساز دلتنگـــــــــ.....
رنگ می بازند رویا ها ؛ مردمان این شهر باور نمی کنند تغییر
را...خودشان را؛ که می فروشند به تردید، قضاوت را ؛که عمری بردگی می کنند، دلتنگی را؛ که زجرکش می کنند،دوست داشتنی
ها را؛ که فرار می کنند......... چه بیمارند عزیزانم...... عزیزان ِ من؛ که بیگانه؛ می روند....
| Design By : Night Melody |


